تبليغاتX
ایل

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

فروغ فرخزاد

 

امروز جمعه ۱۳/۹/۸۸ است . و من بر خلاف میل خودم باید خبر ناگواری را به اطلاع شما برسانم .

خبر ناگوار فوت دو نفر از اهالی عزیز .

آقای مسعود مرادی ( فرزند آقای ذوالفعلی مرادی ) ٬ که بیشترین کمک را در جمع آوری اطلاعات برای بلاگ در اختیار من گذاشتند .

و

آقای محمد مرادی ( فرزند آقای رحمت مرادی ) .

کلمات قادر به بیان حس تآسف ما نیستند .

فوت این دو عزیز را به همه اهالی ٬ مخصوصآ خانواده آن دو عزیز تسلیت عرض میکنیم .

و امیدوارم بقای عمر بازماندگان آنها باشد .

تسلیت مخصوصی هم به همکار گرامی ٬ جناب آقای بهزاد مرادی ٬ به خاطر فوت ناگهانی عمو ی مرحومشان عرض می کنیم .

در آخر از همه شما خوانندگان گرامی خواهش میکنم برای شادی روح این دو عزیز حمد و سوره ای بخوانید .

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 12:39 توسط سمانه مرادی |


مژده كه شد میر عشق، وزیر عقل نخست     به آب شمشیر عشق، نقش دوئیّت بشست

به زیر زنجیر عشق، شیر فلك شد اسیر             به همّت پیرعشق، اساس وحدت درست

عید غدیر  پیشاپیش مبارک.




سلام  به  همگی  
من بهزادم فکر میکنم منو بشناسید من از امروز به جمع نویسندگان این وبلاگ اضافه شدم امیدوارم بتونم رضایت شما رو جلب کنم .
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 12:48 توسط بهزاد مرادی |

یعنی می شود روزی قیمت شمعهای روی کیک تو بیشتر از قیمت کیک تولدت باشد و کنار نتیجه خوشگل خود سرو قامت ایستاده باشی؟

آری..آن روز وارد عالم فرزانگی و سالمندی شده ای.

n6cxndjj79uu6qqkwzr.jpg

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:53 توسط رضا عبدی |

السلام و علیک یا امام محمد بن بکر بن علیu6c5l4j4auapb7nls6t8.jpg
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 20:31 توسط رضا عبدی |

بعد از کلیک کردن روی عکس آن را بصورت کامل ببینید.وهمچنین منتظر عکسهای قشنگی از ولاشد و تاکر باشید.به امید دیدار

28c9vx3cdaz3g84efmf.jpg

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 21:26 توسط رضا عبدی |

اگر از روی زمین دقیقا۱۱۹۴۹ پا بالا بروید.الیج و کلیج عزیز روستای خود را می توانند به صورت زیر نیز بعد از کلیک روی عکس مشاهده کنندg4attpn18bv5qfemlwko.jpg

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 21:35 توسط رضا عبدی |

روی عکس هوایی منحصر به فرد ز یر که توسط اینجانب با اینترنت دایال آپ لاک پشتی وبا صرف زمان بسیار بسیار زیاد!! درسال ۸۵ تهیه شده کلیک کنید وبا کمی دقت ایل..ولاشد...کلا...پیشینر...چاقنی...سبحان اله بن ...یاری رود...سلر... وحتی قله زیبا و پوشیده از برف دماوند را پیدا کنیدو لذت وافر ببرید
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:45 توسط رضا عبدی |

via83z7h94p9lffttgbj.jpg
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 0:27 توسط رضا عبدی |

گِته می گـُل ِ مولا و می گـُل ِ مولا                    گِته تِره قَسَم دِمه کَلوم ِخِدا


گِته اَبــِرشَم چارقـَد و وی دور ِ شاهی              گِته گــُل ِ مولا کِمه تِره پيشکِشی


                             گِته تو می وِسِه بو که طالب ر نَدی ؟


درويش انگشترش را به زهره داد و چارقدش را گرفت تا اگر طالب را ديد به او نشان دهد


گِته می گـُل ِ مولا و می گـُل ِ مولا                    گِته تِره قَسَم دِمه کَلوم ِخِدا


گِته اَبــِرشَم چارقـَد و وی دور ِ شاهی              گِته گــُل ِ مولا کِمه تِره پيشکِشی


گِته تو می وِسِه بو که طالب ر نَدی                  گِته طالب ر بَديمه کِنار ِ هِندی         

 
گِته طالب ر بَديمه کِنار ِ هِندی                          گِته کَهَر اسب ر سَوار وه و وی دِم بَراجِنی  

 

بازگردانی :

 

گفت : ای درویش جان و ای درویش جان   ٬   تو را به اسم خداوند قسم میدهم

گفت : روسری ابریشمی که دور تا دورش سکه شاهی دارد به تو قرض میدهم

گفت : تا به من بگی که آیا طالب را دیده ای ؟

درويش انگشترش را به زهره داد و چارقدش را گرفت تا اگر طالب را ديد به او نشان دهد . درویش به خاطر شغلش به همه جا سر میزد و به هندوستان هم رفت . هر کجا که می رفت ٬ همانطور که به زهره قول داده بود ٬ از طالب خبر می گرفت . در هندوستان طالب را پیدا کرد و روسری زهره ره به او نشان داد و برایش از زهره گفت که چگونه برای او بی قرار است و این باعث شد تا طالب به یاد آورد که کیست و به کجا تعلق دارد . درویش از هندوستان برگشت و پیش زهره رفت ٬ زهره

گفت : ای درویش جان و ای درویش جان   ٬   تو را به اسم خداوند قسم میدهم

گفت : روسرس ابریشمی که دور تا دورش سکه شاهی دارد به تو هدیه میدهم

گفت : به من بگو  که آیا طالب را دیده ای ؟ گفت : طالب رت در ساحل هند دیدم ٬

گفت : طالب را در ساحل هند دیدم که اسب کهری( سرخ و قهوه  ای رنگ ) با دم شانه کرده کرده و مرتب سوار بود . 

طالب بعد از صحبتی که با درویش داشت به ایران برگشت و به گو سِره ( گاو سرا ٬ ییلاق )ای که در آنجا کار می کرد رفت .

ادامه دارد ... .

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:53 توسط سمانه مرادی |

طالب بعد از مدتی که در ییلاق بود ، خیلی دلتنگ زهره شد و دوست داشت هرچه زودتر به آمل برود . پس اسب خود را اماده کرد و راهی آمل شد .
به خانه که رسید ، با نا مادری خود در مورد علاقه و دلتنگی اش برای زهره صحبت کرد . بی خبر از آنکه نا مادری فقط به ظاهر خوب بود !
فردای آن روز نا مادری طالب پیش یکی از بهترین دعاگو های آمل در آن زمان رفت و دارویی برای از بین رفتن مهر زهره از دل طالب گرفت و به خانه آمد و در غذایی که برای شام آماده کرده بود ، از آن دارو ریخت . نا مادری برای اینکه از اثر دارو اطمینان حاصل کند ، تمام دارو را در غذا ریخت ، غافل از اینکه مقدار زیاد دارو باعث دیوانگی می شود .
آن شب طالب از آن غذا خورد و بیهوش شد . نا مادری که نمی دانست چه اتفاقی افتاده ، به خیال اینکه طالب به خواب رفته است او را رها کرد .
در نیمه های شب طالب که دیگر طالب سابق نبود ، به هوش آمد و از خانه بیرون رفت . تا اینکه به دریا رسید و در دریا ( با قایق و یا هر وسیله دیگری ) ، سرگردان روزها و شب ها را می گذراند و در این بین با حیواناتی از قبیل کبوتران و ماهی ها حرف می زد . تا اینکه به ساحل کشور هند رسید .
زهره که از ناپدید شدن طالب نگران بود ، از همه سراغ طالب را می گرفت اما کسی از او خبر نداشت .
زهره هم که به قولی که به طالب داده بود ( تا ابد برای هم بمانند ) فکر می کرد ، به بیابان های اطراف شهر می رفت تا شاید طالب را پیدا کند . اما از طالب هیچ خبری بدست نمی آورد .
زهره هم مثل طالب از آنجا که کسی را تداشت که با او هم درد شود ، با حیوانات صحبت می کرد .
در یکی از این روزها که زهره در حومه شهر دنبال طالب می گشت ، با کبوتر زیبایی برخورد میکند و برای او درد خود را بازگو می کند و از کبوتر می پرسد که آیا از طالب خبری دارد ؟ کبوتر از آنجا که طالب را در دریا دیده بود و حال طالب را می دانست ، به خیال آنکه آن دیوانه زنده نیست ، گفت که ماهی های دریا طالب را خورده اند .
زهره خود را به دریا رساند و ماهی ای گرفت و خدا را قسم داد که او را به حرف بیاورد ٬ و او به حرف آمد و گفت که طالب را در ساحل هند دیده است که هندی ها از او بیگاری ( کار بی مزد ) می کشند .
برای زهره عجیب بود که چرا طالب بدون خبر به هندوستان رفته و چه بلایی سر او آورده اند ؟
ادامه دارد ... .
+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:37 توسط سمانه مرادی |